روی تخت سرپرستی نشسته بودم.دو تا تلفنِ روی میز مدام زنگ میخورند.خانواده ی بچه ها بودند و بچه ها یکی پس از دیگری پشت تلفن ها جای میگرفتند و با حوصله برای خانواده ها تعریف میکردند که شیمی برگه های امتحان مون رو داد! دینی درس پرسید! حسابان پرسید کدوم فصل رو میخواین میان ترم بدید؟ زنگ زیست کلاس بغلی مون سرود تمرین میکردند!عند تینگز لایک دت!پایان نامه ی آزادفر را ورق میزدم و سعی میکردم به حرف های شان گوش نکنم. یا حداقل بنظر برسد که گوش نمیکنم!یک جایی وسط شلوغی اطاق،دختری که روی صندلی روبروی من منتظر تمام شدن تلفن دوستش نشسته بود با لحن خودمونی بهم گفت "اینا چقدر خونواده هاشون بهشون زنگ میزنن!"داشتیم با هم به بلبل زبانی هایش میخندیدیم که ناگهان انگار گوش های زاپاسش الارم داده باشد، از جا پرید که "نه!!! چی؟؟!!"و به سمت دوستش پرید که داشت به مادرش میگفت فردا بهمون غذا نمیدن و هرچی برام اوردین، واسه دو نفر بیارین!!
ستاره ی
والیبال مون هم هست!بعدش هم میخوایم بریم باشگاه ستاره (!) مسابقه داره! والیبال! منم برم تشویقش کنم؟!"ستاره ی والیبال شون وقتی زورش به دوستش نرسید، او را پای تلفن رها کرد و به سمت من امد که"دختر خانم اسمت چیه؟!""دختر خانم!؟! بهناز!! اسم تو هم که ستاره (!) است!"با تعجب نگاهم کرد و گفت "اسممو از کجا میدونی؟!""رو پیشونیت نوشته!"تلفن دوستش که تمام شد توی شلوغی اطاق گم شد، بعد م خواجه نگهدار مرا......
ما را در سایت خواجه نگهدار مرا... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 78
تاريخ: يکشنبه
15 بهمن
1396 ساعت: 2:26